|
یک تکه از آسمان را خوب حفظ کردیم
که وقتی تو نبودی
بتوانیم از حفظ بخوانیم
این برای آن روزها کافی بود.
«احمدرضا احمدی»
وقتی فرستاده ات تو را مي گويد: «وَتَجْبُرُ الْکَسیرَ» و بعدترَک می خواهد دعایش را برطرف کنی،
من هم کم کمَک باورم می شود تو حتي می توانی استخوان دردها و کوفتگی های تن و روح خسته ی این مردمان زنده را مرمت کنی،
باورم می شود که تو بهتر از ما می دانی ظاهر زیبا و باطن پوسیده چیست؟ پوکی استخوان چیست؟
تو بیشتر و خوب تر می دانی که اضافه ی وزن، استخوان تو خالی را در هم می شکند، می ریزد، نابود می کند...
آن وقت باید رفت دنبال پلاتین گشت و پیچ و مهره! و حتي تر كشف قرص هاي راديواكتيوي!!
مي دانم كه مي بيني حال نداشته ي اين روزهاي مردم شهر را. مي بيني چقدر حالشان خراب است؟ مسمومشان كرده اند و من به همه گفته ام كه چيز!خور شده اند كه حرف حساب و بي حساب به خرجشان نمي رود كه هواي آلوده و از قضا پرفشار، گوش هايشان را كيپ كرده كه...
ببين عزيزم! خودت حرف گذاشتي دهانمان و يواشكي يادمان دادي كه اسمت دوا است، حالا تو را به همه ي نام هاي اختصاصي ات قسم، بیا و به ما هم بگو با این همه دردی که حس نمی کنیم و روحی مُسکن خورده و لَخت، با این وزنه های سنگین که به دوش انداخته ایم و هیچ بفکر كمر خم شده از وسط و زانوهای پیچ و مهره ای و داروهاي كشف نشده نيستيم؛ تو بگو
تو بگو چطور نشکنیم زیر این همه بار؟ چطور بیش از این نپوسيم و نريزيم؟
فقط لطفاً لطفاً لطفاً موقع گفتن؛ گوش شنیدنمان را بازِ باز كن حتي تر اگر ته دلمان حواسمان به صداي تو نبود و داشتيم ریزه ریزه آب مي شديم تا یک کلام بگوییم:
بگذار دعایمان از شفتین بالاتر رود، بگذار بیاید تا آن جا که مستجاب شود، که بماند اثرش تا هروقت که تو می دانی و طبق معمول ما نمی دانیم؛
نگذار بشکنیم و خورد شویم
نگذار از هم بپاشیم
که می ترسم این بار تنها لَختی دردآورمان شود بیش.
«نیمچه دنگ من در هیئت وبلاگی سبو با فصل یک جرعه آسمان به میان داری بانو عطش شکن»
بند الف. من از بچه گی عاشق آکوردئون بودم؛ هم قیافه اش برایم جالب بود و هم صداش.
هنوز هم اگر جایی به گوشم بخورد، زانوهام شل می شوند! مدتی تو 4راه ولیعصر یک گروه بچه بودند که یکی می نواخت و آن یکی«یه دل میگه» می خواند و هربار که رد می شدم دلم به حالشان می سوخت ولی... تازگی ها که نه! خیلی وقت است رفته اند / شاید دارالتأدیب / یا جایی دیگر / برای بی ادب شدن!
بند ب. از کل فیلم «محاکمه در خیابان» فقط همان چندثانیه ای که آقایی نشسته و دارد آکوردئون می زند را دوست دارم / مزه اش یک جورایی تلخ است / چون موبایلش زنگ می خورد و آهنگ قطع می شود، قراری برای برنامه ای و یحتمل پول/کی چیده و بعد دوباره...
و به نظرم همین چند بیت «شاملو»، برای بیانِ میزانِ پایین 
بودن سطح متفاوت ترین کار آقای کارگردان بس؛
«گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بيشرمام اگر فانوس ِ عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچهي ِ بنبست.
گر بدينسان زيست بايد پاک
من چه ناپاکام اگر ننشانم از ايمان ِ خود، چون کوه
يادگاري جاودانه، بر تراز ِ بيبقاي ِ خاک.»
بند جیم. تو در هیچ بندی نمی گنجی / هم خیال من راحت و هم خیال تو تخت! / تو ماه شده ای همسفر تمام مسافران و این یعنی که دست هیچ کس به تو نخواهد رسید / دست هیچ کس..................هیچ کس؟
– پروسه ی مرگ انسان های آشنا و ناآشنا و قصه ی پر غصه ی بی تفاوتی ها، آن قدر عادی و رایج شده که فکر گس این همه آسان گرفتن و سهل انگاری؛ روح آدم را هم می آورد...
– دل من می سوزد که قناری ها را پربستند...
مگر همه ی دوستان مجازی من چند نفر هستند که حالا ۴تا (+ ، + ، + ، +) از وبلاگ هایی که از دوستان نزدیک و قدیمی ام بودند به حالت تعلیق و نیمه تعلیق درآمده اند و شاید نخوانده اند «شمس لنگرودی» را و نمی دانند و باور ندارند: همین که کجا می روی دلتنگم...